|
گاهی وقتها سکوت همهء ناگفته های ما رو از تو چشمامون به سادگی فریاد می زنه |
جـــــــــــــــدایـــــــــــــی . . . . . . . .. .
وقتی جدایی
مرا در عشق تو پرشور تر کند
هزار بار دراین جدایی بمانم
بهتر از وصل بی شوق و
رسیدن بی ثمر
دشنه هایت را فرو کن و برو اینهمه تعلل بیش از درد زخم است میدانم که میخواهی بروی در برابرت زانو نخواهم زد که برگرد دچــــار
+ نوشته شده در هفدهم دی 1388ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط دچار |
گـــــاهــــــــی . . . . . . . . . . گاهی آنقدر عاشقانه برایم ترانه می خوانی که گویی عاشق تر از تو نبوده و نیست گاهی آنقدر بی تفاوت به شعرهایم گوش می دهی که گویی قلبی در سینه ات نبوده و نیست گاهی آنقدر مهربانی که حتی برای کبوترها هم دانه می ریزی گاهی آنقدر نامهربانی که برای گنجشکان زیر باران مانده هم غمگین نمی شوی گاهی آنقدر خندانی که من ،دفتر و قلمم را سحر میکنی گاهی آنقدر درهمی که نه من ،نه دفترمم و نه قلمم هیچکدام خندانت نمی کنیم گاهی آنقدر دلتنگم می شوی که آسمان پر از ابر میشود گاهی آنقدر بی رحمی که باران سیل آسای آسمان را نمی بینی گاهی آنقدر دوستم داری که از خود بیخود می شوم گاهی آنقدر بی احساس دوستم داری که التماس دو چشمم را نمی بینی گاهی آنقدر به من نزدیکی که در هم گم می شویم گاهی آنقدر از من دوری که خودت را هم نمی بینی گاهی شمعدانی ها برایم میخندند و گاهی می گریند و اکنون که بی رحم و خودخواه و بی وجدان شدی از بهر چه ؟ آن را نمیدانم فقط در شگفتم و افسوس . . . . . . که تا کی واز چه تو اینطوری شدی ؟ دلم میگوید ای ابلهه از اول او همین بوده و من انکار میکنم ولی میدانم که راست گوید دلم فقط می خواهم ذره ای دلخوش باشم به سابق وگرنه این تکه کوچک دلم هم که سالم به نظر میاد میسوزد و می نالد ......آه . . ... آه . . از چی واز کی به که شکایت بکنم ؟ به دلم از روحم ؟ بگم روح خودم بود ولی بیراهه رفت ؟ بگم چون .. . .. .هوس کرد ؟ .. . . چه بگویم ؟ . . . یا بگویم اشتباه کرد ؟ که بژرسد چند بار ؟ تا به کی ؟ آن وقت است که ساکت میشوم وشاهد بارش ابرها بر کویر ترک خورده دلم صدای هق هق گریه خبر میدهد به مردم ... نه نمیگم نه نمیگم بگذار تا بماند تو دلم غم او یا بگویم که جوابت از سر ناچاری بود اینکه ... نرود میخ آهنین در سنگ ؟ خوب دلیلی که میگویی بی منطق هست در ذهنم نمی گنجد ونباید در سنگ برود چون بی منطق وریاست چون دروغه چون توجیح خودت هست ولی ماهرانه تازه خودم را گول بزنم و به دل دروغ بگم چشمانم را چطور قانع کنم ؟ آه آّ ه ..........وای بر من وای بر من که . . . . ..دگر . . ... دچــــار
+ نوشته شده در چهاردهم دی 1388ساعت 5:30 قبل از ظهر توسط دچار |
نميخواهم بميرم
نمي خواهم بميرم با كه بايد گفت؟
كجا بايد صدا سر داد؟
در زير كدامين آسمان ؟
روي كدامين كوه؟
كه در ذرات هستي ره برد طوفاف اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد
كجا بايد صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر،آسمان كور است
نمي خواهم بميرم با كه بايد گفت؟
اگر زشتم اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم
به دوشم گرچه بار غم توان فرساست
وجودم گرچه گرد آلود سختي هاست
نمي خواهم از اينجا دست بردارم
تنم درتار وپود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته ست
دلم با صد هزاران رشته با اين خلق
با اين مهر
با اين ماه
با اين خاك
با اين آب پيوسته ست
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را بر افروزم
بيفروزم
خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فراهاي بهتر گل برافشانم
چه فردايي
چه زيباي؟؟!
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است
نمي خواهم بميرم
اي خدا!
اي آسمان!
اي شب!
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است؟
دچــــار
+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت 3:52 قبل از ظهر توسط دچار |
"به یاد شبهای بهــــــــاری و جـــــدایی" دچــــار
هـــر بهــــــــاری که آید ، یادم آید از آن شب
نغمه خواندی به گوشم :من گریزانم از غم
هـــر بهــــــــاری که آید ، یادم آید که گفتی
مستی و بی خیالی شد نصیبم ز عالم
دگر بین ما هر چه بود گذشته
شراره ی عشق همچو دود گذشته
آن شب پر امید و آرزو
با نوایی غــــــــم آلود گذشته
هـــر بهــــــــاری که آید ، یادم آید چه شب ها
تا سحر گریه کردم ، زانهمه بی وفایی
هــــر بهــــــــــاری که آید ، یادم آید از آن شب
گفتی آخر رسیده روزگار جــــــــــدایی
دگر بین ما هر چه بود گذشته
شراره ی عشق همچو دود گذشته
آن شب پر امید و آرزو
با نوایی غــــــــم آلود گذشته
+ نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت 3:9 قبل از ظهر توسط دچار |
قانون تو تنهايي من است وتنهايي من "قانون عشق" و عشق ارمغان دلدادگيست! چه قانون عجيبي چه ارمغان نجيبي وچه سرنوشت تلخ وغريبي كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را با دستهاي خود راهي آسمان پر ستارهء اميد كني وخود در تنهايي وسكوت با چشمهايي خيس از غرور پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني و خموش وبي صدا به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا دل خوش كني وباز هم تو بماني وتنهايي ودوري وباز هم تو بماني و يك عمر صبوري......! قانون عشق از دوست داشتن بدون توقع و قید وشرط صحبت میکند دوست بداریم به خاطر عشقورزیدن و به خاطر حس درونی خودمان، نه به خاطر گرفتنچیزی! قانون عشق از مهربان و محبتی سخن میگوید که خدائی است قانون عشق تو چیست؟ دچــــار
+ نوشته شده در سوم آذر 1388ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط دچار |
دیگـــر ایـــن دل آن دلـــی نـیـســـت کــــه .......


این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ،
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ،
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، این دل از انتظار خسته شده است....
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست ، این دل احساساتش همه سوخته شده است....
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست ، این دل غرورش شکسته شده است....
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد ، آری این دل اینک تنهای تنها شده است
+ نوشته شده در سوم آذر 1388ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط دچار |
. . . . . . . دیگـــــر نمـــــی خواهـــم تـــــــو را دیگر اگر گریان شوی ، چو شاخه ای لرزان شوی، در اشکها غلطان شوی دیگر نمی خواهم تو را دیگر اگر محرم رازم شوی ، شکسته چون تارم شوی ، تنها گل نازم شوی دیگر نمی خواهم تو را دیگر اگر باز گردی از سفر ، آواره گردی در به در ، شب نخوابی تا سحر دیگر نمی خواهم تو را دیگر اگر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی به هر کجا ، ای سنگدل ای بی وفا دیگر نمی خواهم تو را دچــــار 

+ نوشته شده در سوم آذر 1388ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط دچار |
ندارم شکوه از این درد دچـــــــار
بدان تقدیر من این است
که غم هرشب به بالین است
ندارم شکوه از این درد
که تنها چاره تمکین است
به بادم داد جنون عشق
که این یک رسم دیرین است
چو قلبش قبله گاهم شد
نگو بی دین و آیین است
مکن توبیخ چشمم را
گناه از قلب مسکین است
دگر من خوب می فهمم
نگاهش را که سنگین است
منم یک مرغ پر بسته
واو جویای شاهین است
اگر چه چشم من پر اشک
وروحم باز غمگین است
به هر جا هست خوش باشد
برای من مهم این است
برای من مهم این است ...
+ نوشته شده در یکم آذر 1388ساعت 2:46 قبل از ظهر توسط دچار |
بحر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند کور باد دیده ی حق ناشناس دوستی دچـــــــــار 
+ نوشته شده در بیست و نهم آبان 1388ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط دچار |
به سنگ صبور زندگی ام مادرم
دلم امشب پر از درد است زمین و آسمان یخ بسته و سرد است و من اندیشناک روزهای رفته ی دورم ومن اندیشناک آهوان یاد در صحرای پندارم ومن اندیشناک لحظه های خالی از شورم دلم میگیرد ای مادر! دلم میمیرد ای مادر! و من در غربتی مغموم تمام یادهای کهنه را -در قلب خود- یک بار دیگر زنده میبینم *** دلم امشب پر از درد است در آغوش بخاری شعله میرقصد میان برگهای کاج-بادی سرد- میپیچد به روی گونه من :اشک حسرت خسته میریزد بسان عابری وامانده از یاران - تو گویی زندگی یکپارچه یخ بسته و سرد است و شهر سرد با هر لحظه اش "این جمله را در زیر لب آهسته می گوید تمام زندگی درد است تمام زندگی سرد است *** کنون ای رفته از یاد تو شادی ها نمیدانی صدای خنده از ایوان ما هرگز نمی آید نمیدانی که شادی در دلما یک زمان هرگز نمیپاید نمی دانی که دنیا جای ماها نیست نمیدانی که من در قلب خود آرام میمیرم نمیدانی که من از سال پیشین قرنها پیرم نمیدانی...... نمیدانی.... دچـــــار
+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط دچار |
از همین راهی که آمده ام، میروم بی صدا و آرام وقتی .حتی چشمانت را به دیگری داده ای قلبت که ....پیش از اینها جای دیگر مانده بود دچـــــار 
+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط دچار |
نامــــه آخــــر سلام ، کسی که تو دلم درخشید چون که خودت ندادی فرصتش رو هر دری رو من می زنم ، می بندی
سلام کسی که تو دلم درخشید
من دیگه دوستت ندارم ، ببخشید
بهتره که نپرسی علتش رو
بهتره این نامه ی آخر باشه
فکر کنم این واسه ما بهتر باشه
من ، واسه اون کسی که دوست ندارم
نمی تونم شاخه ی گل بیارم
بین تو و اون روزها کلی فرقه
تو آسمونت پر رعد و برقه
نه مهربونی ، نه واسم می خندی
کو اون همه شعرهای عاشقونه
کی بود بهم می گفت سلام بهونه
نه ، نه صحبت از سلام بهونه ای نیست
خواستی فقط صاحب یه قفس شی
بری و با دیگری هم نفس شی
خواستی بگی می شه تو دام بیفتم
بعدش بگی دیدی بهت نگفتم
از چشم من افتادی نازنینم
دوست ندارم دیگه تو رو ببینم
اون کسی که دم می زد از حسادت
اون کسی که دم می زد از حسادت
اگه بمیرم نمی یاد عیادت
منم می خوام اتمام حجت کنم
خیال هر دومون رو راحت کنم
اگه دلت همین حالا بشکنه
بهتر از آوارگی های منه
من کسی رو می خوام که عاشق باشه
اول و آخرش ، شقایق باشه
من کسی رو می خوام که نیست مثل تو
صدام کنه مثل فرشته ، مریم
مثل همون روزهای آشنایی
نه مثل حالا ، نه مثل رهایی
جواب بدی ندی دیگه تمومه
نمی دونم جواب واسه کدومه
نامه هامو از بس جواب ندادی
جواب بدی شاید بشه زیادی
شاخه نباتم که بشه واسطه
دل نمی دم دیگه به این رابطه
اما یادت باشه ، اما یادت باشه که این آدما
کم نبودن پیشم ولیکن شما
نیستید مثل اون روزهای طلایی
کی گفته سه تا بخش داره جدایی
جدایی هر غمش هزار تا بخشه
دل می سوزونه مثل آذرخشه
من هر چی دوست دارم تموم شه نامه
دلم می یاد ، بازم می ده ادامه
دیگه تموم شد اون همه غم و رنج
وقت قرار و شوق ساعت پنج
برو ، برو پیش هر کسی که دوست داری
حق نداری اسم منم بیاری
بخوای ، نخوای ، زود برو به سلامت
خدا کنه بین ما ها قضاوت
بخوای نخوای ، زود برو ، به سلامت
خدا کنه بین ما ها قضاوت
دچـــــــار
+ نوشته شده در بیست و یکم آبان 1388ساعت 5:34 قبل از ظهر توسط دچار |
دلم شکستی .... . ... ... خوشحالم كه بردم چون كسي رو از دست دادم كه دوستم نداشت ، تو روزگار رفته ببين چي سهم ما شد ... از عاشقي تباهي از زندگي مصيبت از دوستي شكستو از سادگي خيانت با تو بودن خيلي وقته كه گذشته بي تو بودن مثل مهر سرنوشته حالا اسم تو را هي زمزمه كردن واسه من نه تو ميشه نه فرقي داره مينويسم روي صفحه ي غريب زندگي ، من فراموشت نمي كنم عزيز، به سادگي از دشمنان برند شكايت به دوستان*** چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم دچـــــار 

.
.
.
.
.
.
.
.
.
خوشحالم كه باختي چون كسي رو از دست دادي كه دوستت داشت
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
+ نوشته شده در بیست و یکم آبان 1388ساعت 3:20 قبل از ظهر توسط دچار |
وقتی در وسعت قلبت حتی به قد یک پریدن جایی برای پرواز من نیست چه مجالی برای ماندن؟؟ دچــــار
+ نوشته شده در شانزدهم آبان 1388ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط دچار |
|
|
|
از دل رنجورم خبرت هست؟ از نیاز من مسکین به نگاهت خبرت هست؟ از سوخت و سوز این دل افتاده یه گوشه تک و تنها ،خبرت هست؟ از آتش افتاده به جانم ،از درد بی درمانی هجرت، از بی سر و سامانی من آواره خبرت هست؟ از شبهای بی صبح و ستاره ،از خوابهای بی تعبیر دوباره از غم انتظارت ،خبرت هست از دیده ی خشک شده براهت ،از دل مانده به نامت از لب ندیده لبخند از پای گرفته در بند خبرت هست؟ از چشمی که بی تو شب نخفت، از قلبی که بی تو نزد از دمی که بی تو واماند خبرت هست؟؟ نه بگو راستی خبرت هست؟؟ |
+ نوشته شده در چهاردهم آبان 1388ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط دچار |